تبليغاتX
آتش تن من
آتش تن من
.::به نام خداوند جان و خرد که عشق را آفرید::.
گنه کرده

گنه كردم گناهي پر ز لذت

درآغوشي كه گرم وآتشين بود

گنه كردم ميان بازواني

كه داغ وكينه جوي آهنين بود

در آن خلوتگه تاريك وخاموش

نگه كردم به چشم پر ز رازش

دلم درسينه بي تابانه لرزيد

زخواهش هاي چشم پر نيازش

درآن خلوتگه تاريك وخاموش

پريشان در كنار او نشستم

لبش بر روي لبهايم هوس ريخت

زاندوه دل ديوانه رستم

فرا خواندم به گوشش قصه ي عشق

تو را مي خواهم اي جانانه ي من

تو را مي خواهم اي آغوش جانبخش

تو را اي عاشق ديوانه ي من

هوس در ديدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پيمانه رقصيد

تن من در ميان بستر نرم

به روي شانه اش مستانه لرزيد

گنه كردم گناهي پر ز لذت

كنار پيكري لرزان و مدهوش

خداوندا چه مي داند چه كردم

درآن خلوتگه تاريك و خاموش


|+| نوشته شده توسط مسی در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت 23:31 |
سال نو مبارک
                        

                             **********************************

                          

                           **************************************

          

           

سال نو مبارک....

امیدوارم سالی پر از شادی و تندرستی برای همه ی دوستای خوبم باشه..و همچنین واسه خانواده ی عزیز خودم (مخصوصا مامان و بابا) که دلم براشون حسابی تنگ شده...

    این عکسهارو خیلی دوست دارم...به خصوص اون شکوفه ها....به یاد ایران تو فصل بهار گذاشتمش...

|+| نوشته شده توسط مسی در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 15:54 |
         
|+| نوشته شده توسط مسی در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 13:11 |
امام حسین (ع)

  نيکي بايد به خوب و بد

شخصي پيش امام حسين اظهار داشت: اگر نيکي به نا اهل برسد، تباه مي شود، امام حسين (ع) فرمود: چنين نيست، بلکه نيکوکاري همچون رگبار است که بايد به نيک و بد برسد.

 ·     هواي نفس

امام حسين (ع) فرمود: از اين هواهاي نفساني که مجموعه آنها گمراهي و سرانجام آنها آتش است بپرهيزيد.

 ·     عذر بدتر از گناه

امام حسين (ع) فرمود: چه بسا گناهي که از عذر طلبي آن نيکوتر است.

 ·        عيب جويي نکردن از ديگران

امام حسين (ع) فرمود: هر که از کسي عيب جويي نکند، کنار هر عيب جويي خود، عذر خواهي را از دست نخواهد داد.

 ·     واقعيت غيبت

شخصي نزد امام از کسي غيبت کرد، امام فرمود: اي فلاني دست از غيبت بردار زيرا غيبت نان و خورش سگهاي دوزخ است.

 ·     دوري از عيبجويان

امام حسين (ع) فرمود: وقتي شنيدي که کسي به اعراض مردم تعدي مي کند سعي کن ترا نشناسد، زيرا بدترين عرض و ناموسها نزد او آبروي آشنايان اوست.

 

تاسوعا و عاشورای حسینی را به همه ی شما تسلیت می گویم.

                                                            التماس دعای فراوان

|+| نوشته شده توسط مسی در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 22:14 |
روح من در جهت تازه ي اشيا جاري است
روح من كم سال است
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش ميگيرد
روح من بيكار است :
قطره هاي باران را ، درز آجرها را ، مي شمارد
روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

شاعر:سهراب سپهری

                       

                     ***************************

تویی آرام جان من...

من تو را لحظه لحظه می پرستم 

در این تاریکی

چشم امید فقط به تو دارم

تنهایم نگذار

 بگذار دست یاری ات را بر شانه های خسته ام حس کنم

بمان با من تا همیشه...

                      

                              

|+| نوشته شده توسط مسی در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 22:16 |
عید غدیر خم مبارک باد
 

عید غدیر خم بزرگترین عید شیعیان را به شما تبریک می گویم....

       

                          

 

 

|+| نوشته شده توسط مسی در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 2:16 |
عید آمد

روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست     

 می زخمخانه به جوش آمد و می باید خواست

            توبه زهد فروشان گران جان بگذشت              

 وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد     

 این چه عیب است بدین بی خردی وین چه خطاست

                 باده نوشی که در او روی و ریایی نبود                    

   بهتر از زهدفروشی که دراو روی و ریاست

                        ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق                               

     آن که او عالم سر است بدین حال گواست

         فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم            

 وان چه گویند روانیست نگوییم رواست

                   چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم                

   باده از خون رزان نه از خون شماست

این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود    

 ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست 

شاعر :حافظ

                           

|+| نوشته شده توسط مسی در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 0:0 |
نداي آغاز
بوي هجرت مي آيد
بالش من پر آواز پر چلچله هاست

صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد

بايد امشب بروم

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي ، عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد
وقتي از پنجره مي بينم حوري
- دختر بالغ همسايه -
پاي كمياب ترين نارون روي زمين
فقه ميخواند

چيزهايي هم هست ، لحظه هايي پر اوج
مثلا شاعره اي را ديدم
آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبي از شبها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است؟

بايد امشب بروم

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد ، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا ميخواند

شاعر:سهراب سپهري

                                *******************************

من روزی خواهم رفت از اینجا...شاید جایی باشد که برای دل من نرخ تعیین نکنند...شاید کسی باشد که دلم را صندوقچه ی قلبش پنهان کند تا هر کس و نا کسی آن را لگد نکند.....

        

 

|+| نوشته شده توسط مسی در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 20:9 |
صداي پای آب
من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه ي اشيا جاري است .
روح من كم سال است .
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش ميگيرد .
روح من بيكار است :
قطره هاي باران را ، درز آجرها را ، مي شمارد .
روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن .
من نديدم بيدي ، سايه اش را بفروشد به زمين .
رايگان مي بخشد ، نارون شاخه ي خود را به كلاغ .
هر كجا برگي هست ، شوق من مي شكفد .
بوته ي خشخاشي ، شست و شو داده مرا در سيلان بودن .

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم .
مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن .
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم .
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم .
مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.

تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند ، تا بخواهي تكثير.

من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته ي بابونه .
من به يك آينه ، يك بستگي پاك قناعت دارم .
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد .
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند .
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم ،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را .
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد ، كبك كي مي خواند ، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه ي خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.

زندگي رسم خوشايندي است .
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،
پرشي دارد اندازه ي عشق .
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند .
زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .
زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي است .
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه ي مسدود هواپيماست .
خبر رفتن موشك به فضا ،
لمس تنهايي « ماه » ،
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .

زندگي شستن يك بشقاب است .

زندگي يافتن سكه ي دهشاهي در جوي خيابان است .
زندگي « مجذور » آينه است .
زندگي گل به « توان » ابديت ،
زندگي « ضرب » زمين د رضربان دل ما،
زندگي « هندسه ي» ساده و يكسان نفس هاست .

هر كجا هستم ، باشم ،
آسمان مال من است .
پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است .
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت ؟

شاعر:سهراب سپهری

         

سلام به همه ی دوستان خوبم...

خوشحالم از داشتن دوستانی خوب مثل شما..من این شعر سهراب رو خیلی دوست دارم شعرش خیلی طولانیه به همین خاطر بخشی ازش رو نوشتم.

امروز من نوزدهمین سال زندگی ام رو با یاد خداوند مهربون شروع می کنم..با امید اینکه بتونم خیلی بهتر مقاومتر و سربلند تر از همیشه برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم...امسال یکی از مهم ترین سالهای زندگی من خواهد بود...البته سال قبل هم برام مهم بود...به خاطر یک سری اتفاقاتی که شیرین بودن ...

خیلی ممنون از لطف همه ی شما....برام دعا کنید.... 

          

 

|+| نوشته شده توسط مسی در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 0:30 |
دلم برای باغچه می سوزد
حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صداي تكه تكه شدن مي آيد
و منفجر شدن
همسايه هاي ما همه در خاك باغچه هاشان بجاي گل
خمپاره و مسلسل مي كارند
همسايه هاي ما همه بر روي حوض هاي كاشيشان
سرپوش مي گذارند
و حوض هاي كاشي
بي آنكه خود بخواهند
انبارهاي مخفي باروتند
و بچه هاي كوچه ي ما كيف هاي مدرسه شان را
از بمب هاي كوچك
پر كرده اند
حياط خانه ي ما گيج است

من از زماني
كه قلب خود را گم كرده است مي ترسم
من از تصور بيهودگي اينهمه دست
و از تجسم بيگانگي اينهمه صورت مي ترسم
من مثل دانش آموزي
كه درس هندسه اش را
ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم
و فكر مي كنم كه باغچه را مي شود به بيمارستان برد
من فكر مي كنم
من فكر مي كنم
من فكر مي كنم
و قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود

شاعر:فروغ فرخزاد

                                       

 من از آینده می ترسم....من از فرداهای نیامده می ترسم....من می ترسم از کوچه های نا آشنا روزگار بگذرم....می ترسم به بن بست برسم....اگر راه برگشتی نبود چه باید بکنم؟؟؟می ترسم....ولی امید خواهم داشت  آنکه دوستش دارم کمکم کند و راه را نشانم دهد...تنهایم نگذار.....

 

|+| نوشته شده توسط مسی در جمعه نهم تیر 1385 و ساعت 18:52 |
*
*
*
*